تبليغاتX
..::رویاهای شیرین من::..


..::رویاهای شیرین من::..

سلام به همه ی ناشنوایان عزیزودوست داشتنی

سلاااام ٫سلاااام خوبید؟؟من که خوبم ...شکر خدا..

از روزمرگی هابراتون بگم یا از خاطرات خوب وبد ومشکلات وگرفتاریها که سر راه ما جوانان

بخصوص ناشنوایان وکم شنوایان هست.

وقتی با کانون وانجمن ناشنوایان آشنا شدم دوستان زیادی پیداکردم وارتباطم باناشنوایان

بیشتر شد وبایه سری از مشکلاتی که بر سرراه ماناشنوایان است آشنا میشویم وبه نظر

من ما ناشنوایان نباید بخاطر این مشکلاتی که هست در سطح جامعه بی اعتمادی وترحم

نسبت به خودمون ایجاد کنیم...میخواستم بگم که...بگذریم

ما ناشنوایان باید خود مونو طوری توجامعه نشون بدیم که درحال پیشرفت هستیم نه اینکه

کاری کنید که دیگران نسبت به ما ترحم کنند یا نسبت به ناشنوایان جور دیگه ای فکر کنند.

پس سعی کنید تواناییهایمان رو واطلاعاتمان را بالاببریم کاری نکنیم که ناشنواها رادست کم

بگیرند واصلا درست نیست واین باعث میشه که دید جامعه به ناشنوایان نگاه ترحم آمیزی

باشد...پس سعی کنید به دیگران بفهمونیم که ناشنوایان با مردم عادی هیچ فرقی ندارندو

فقط از حس شنوایی محروم هستید که آن هم با توانا کردن بقیه ی حس های خدادادیمان

آن را جبران کنیم واجازه به دیگران ندهید که به شما ترحم کنند...

ناشنوایان عزیز از فرصت های خود خوب استفاده کنید وتوانائیهایتان را در جامعه نشان دهید

٬نه ............

دوستتون دارم موفق باشید.

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 15:30 توسط تارا| |

سلام به همگی عزیزان

چند روز گذشته برای من روز خوب وپراز خاطره های خوب بود واز فرصتام خوب استفاده

کردم...یه روزی با دوستام سه نفری قرار داشتیم کمی بعد از گشت وگپ زدن رفتیم

آموزشگاه برای ثبت نام سوال وتحقیق کنیم...مربیان آموزشگاه وقتی فهمیدند ما ناشنوا

هستیم وخیلی مورد توجه شان قرار گرفتیم ...ولی متاسفانه نمی تونستند به ما بفهمونند

حرفاشونو...من مودبانه بهشون گفتم شماها باید شمرده وبا لبخونی وآهسته صحبت

کنید تا دوستام بتونن صحبت های شما رو متوجه بشوند...وقتی اینطوری راهنمایی کردم نه

تنها ناراحت نشدند بلکه خیلی خوشحال شدندومن هم خوشحال بودم که ارتباط خوبی

داشتموقتی خواستیم برگردیم خونه متوجه ساعت شدیم که دیر وقت شده وباید عجله

کنیم... غالبا هروقت عجله داشته باشم حواسم جای دیگه ای نیست فقط دلشوره و

دستپاچگی دارم وکنترل خودمو از دست میدم ...سریع خودمو نو به اتوبوس رسوندیم 

سوارشدیم طبق معمول با دوستم شروع به حرف زدن کردیم.به نظر من که ما ناشنوایان

خیلی پرحرف هستیم ....دیگران چی میگن...خدا میدونه...خلاصه آخرین ایستگاه که

رسیده بودیم گویا همه مسافران پیاده شدندبه جزمن ودوستم...باخیال راحت بدون اینکه

متوجه شویم که همه مسافرا پیاده شدند ...ما از همه جا بی خبر٬گرم خوش وبش بودیم

...حالا چقد گذشته بود متوجه نشدیم... راننده اتوبوس دادو بیداد میکرد که چرا ما پیاده

نمیشیم بعد متوجه شد که ما ناشنوا هستیم ....بیچاره راننده فقط داشت مارو تماشا

میکردبعد وقتی به خودم اومدم تازه فهمیدم که آخر ایستگاه .باید پیاده میشدیم ....

راننده اتوبوس وقتی حرکات مارو دید که دستپاچه شدیم خنده اش گرفت واین خنده ....

باعث شد که تاثیر خوب روی ما داشته باشد....

وقتی یادم میاد خنده ام میگیره

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:51 توسط تارا| |

هلن آدامز کلر٬در سال ۱۸۸۰در تاسکومبیااز ایالت آلامابازاده شد.اوبه خاطر بیماری شدیداز

قبل از دوسالگی از حس بینائی٬شنوائی ونیز قابلیت تکلم محروم شد.زندگانی او الگوی کم

نظیری است از کسی که توانست معلولیتهای جسمانی خود را مشغول سازد.

به واسطه ی اموزشهای همیشگی وجسورانه (آن سالیوان)هلن نه تنها خواندن٬نوشتن و

صحبت کردن را آموخت٬بلکه توانست در سال ۱۹۰۴از کالج فارغ التحصیل شود.به انضمام

تالیف چندین مقاله کتاب وبیوگرافی در انجمن نابینایان امریکا ونیز انجمن ناشنوایان خارجی

 نیزبه عنوان یک عضو ثابت فعالیت میکرد.او همچنین در بیش از ۲۵کشور دنیا سخنرانی

نمودوجوائز بزرگی نیز به او اعطا شد.شوق ٬اشتیاق ٬ایمان وخوش بینی او در رویارویی با

معلولیتهایش٬تاثیری بسزادر تمامی احساسات او داشتن موفقیتهای بزرگ اوبرای تمام

جهانیان سمبلی کم نظیر از توانائی های بالقوه انسان است.

 

چنانچه به خورشید نگاه کنی سایه ای نخواهد دید.

خدوند را به خاطر مغلولیتهایم شکر گذارم.

چرا که بواسطه  ی آنان بود که توانستم خود تواناییها وخالقم رابیابم.

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 23:10 توسط تارا| |

سلاممم

سلام خوبین؟؟هرچند میدونم دیر شده که سال نوروبه شما عزیزان تبریک بگم....

ایشالا سال خوبی وپر از نشاط وسلامتی داشته باشید.....

ومن از خداوند بزرگ میخوام که در این سال یکی از بزرگترین آرزوهای من برآورده شود.

وبه خداوند بزرگ توکل میکنم  وروزگارم وسرنوشتم به دست خداوند بزرگ میسپارم .....

ودر آغوش خداوند ایمن هستم.

روح الهی همیشه درونم است وتمام وجودم را پر می کند.

نور الهی پیشاپیش من حرکت میکند ومسیر زندگی ام را نورانی میکند.

هم اکنون در آغوش پر مهر خداوند هستم از هیچ چیز وهیچ کس واهمه ای ندارم .من درامن وامان هستم.

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 21:14 توسط تارا| |


Design By : Night Skin